تبليغاتX
عمو داریوش گل دوست دارم

عمو داریوش گل دوست دارم

تا اخرین لحظه از زندگیم همیشه به یادتونم

هزار شکرکه دیدم به کام خویشت باز                               زروی صدق وصفا گشته با دلم دمساز

روندگان طریقت ره بلا سپردند                                     رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

 حافظ

 

به نام خدا سلام *یه سلام متفاوت به عموی گلم و همهی دوستای عزیزم . از این نظر میگم متفاوت چون من این بار برگشتم تا متفاوت باشم از قبل  چون قبلا وقتی چیزی رو مینوشتم

مطمعن بودم که عمو نمیان تا وبلاگم رو ببینن چه برسه به اینکه بخوان نوشته هامو بخونن من این وبلا گ رو دوسالو نیم پیش درست کردم و هدفم فقط گفتن حرفهای دلم به عمو جونم

بود  اما از سال 88 به بعد کمی دلسرد شدم نه اینکه دیگه عمو جونم رو دوست نداشته باشم نه به خدا فقط میگفتم چرا باید برا کسی بنویسم و وقت بزارم که اونم راضی نیست ما وقتمون

تو وبلاگ نویسی بزاریم ولی عمو با اومدنشون منو از اشتباه در اوردن نمیگم منم ارزو ندارم که عمو به کامنتهای منم جواب بدن ولی همین قدر که برگشتن و ارزوی منو براورده کردن

برام کافیه تو رو خدا بچه ها هی نرین به عمو گیر بدین که جواب ما رو بده باور کنین اونم زندگی داره من که شاید مشغلم به اندازه ی عمو نباشه خیلی وقت نمیکنم تو اینترنت باشم چه

برسه به عمو................تو این مدتی که اینجا نبودم یه اتفاقهایی برام افتاد اولش اینکه تویه یه کلاس کنکور معروف به عنوان مدرس زبان انگلیسی  پذیرفته شدم  دوم اینکه گواهیناممو

گرفتم تو دانشگاهم معدلم کم مونده بود که جزو شاگردهای الف بشم که متاسفانه نشد ولی از این خوشحالم که سعیمو کردم  درضمن عمو هم اومدن تبریز و رفتن من دماغ سوخته ماندم اخ

عمو جونم که خدا میدونه چقدر دوستون دارم چرا نمیگین کجا قراره بیاین ادم حرصش میگیره حالا بی خیال این شعرو چون دوست دارم مینویسم لطفا برداشت منفی نشود                                                                                      میخواهم به نیمکره شمالی سفر کنم

میگوین

نشانی از تو انجاست که

که هر از چند سالی میدرخشد.

نمیدانم در کدام ساحل کفشهایم جا مانده که پاهایم

به روشنی فردا نمیرسد

میخندم

همراه صبح اطلسی ها

روی نسیم شنا میکنم

کنار رودخانه بر میگیرم و

باز

میخندم

این همه بهانه ایست

تا تو

سکوت سنگین بغض را نشنوی

که چشمانت را

برای شادی افریده اند

 

 

رازهای دوست داشتن

ارزش یک کلام پر از محبت رو وقتی میفهمی که لبخد رو روی لبهای عزیزانت تماشا کنی..............وقتی استین بالا میزنی و یه بار سنگینی رو از دوش خسته ای بر میداری

تشکر ساده و بی ریاش ما ارزه به تموم دنیا......................وقتی که دستات تو دست گرم یه دوست طلاوت و شیرینی با هم بودن رو تجربه میکنه دیگه واست تنهایی بدترین رنجه.

از یه دوست قدیمی

 

 

 

عمو پورنگ گلم تا تک تک ثانیه های باقی مانه از عمرم به جای عموی نداشتم دوستون دارم وبه خدا اینو از ته قلبم مبگم

همیشه دعا میکنم  ببخشید اینو میگم شاید بگین دارم خوشیرینی میکنم ولی به خدا  همیشه دعا میکنم که قبل از شما بمیرم البته انشا.. شما صد و بیست سال زنده باشین اخه مادرتون کلی ارزو

براتون داره

 

لطیفه

عمو جان جان جان یه لطیفه یاد گرفتم بگم خوب دیگه اصرار نکنین میگم البته ببخشید یه ذره بده= یه نفر میگه عجب میگن چه عجب........ میگه 100 هزار تا تماشاگر و 22 تا بازیکن

3تا داور.............میگن این کجاش عجیبه؟ میگه گنجشک همه رو ول کرد روی من بیچاره خراب کاری کرد

خوب دیگه فعلا با اجازه لطفا نظر یادتون نره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:1  توسط  سیمین  | 

ای مژده مژده جشن و وقت شادیست

سلام  سلام صد تا سلام من شادم من خیلی خوشحالم چرا شاد نباشم فردا تولد بهترین و مهربون ترین و ..................عموی دنیا یعنیعمو پورنگ(قربونش بشوای که من چقدر خوشحالم فعلا تا اینجا بسه فردا میام الان وقت ندارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:14  توسط  سیمین  | 

 سلام

 

 

من اومدم اما با یه انرژی دیگه

 

 

دوستای گلم عموی مهربون من کلی فرق کرد اول اینکه شکر خدا  امسال رفتم دانشگاه دوم اینکه دیگه عمو رو فقط به عنوان عمو دوستش دارم ولی بازم از طرفدار های پر پا قرصشم خلاصه یه سلام پرانرژی وشاد به همهعمو پورنگ-تراس دفتر گروه-چهارشنبه 25 دی ماه 87 در ضمن عمو اینجا خیلیی نازههههه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:42  توسط  سیمین  | 

به چه قیمتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:57  توسط  سیمین  | 

سلام دوستان عزیزم

ترنم باران بر بام خانه می خورد صدای قطرات ان ترنم عاشقی را برای من زمزمه می کند لغزش انها بر روی شیشه ی پنجره مرا به یاد دوران دور عاشقی می اندازد قطرات اشک همانند قطرات عاشق باران از چشمانم سرازیر می شود .از دوری شما دلتنگم می خواهم بار دیگر برای شما بنویسم ولی چه کنم که دیو مشکلات مانع از این می شود که قلم بر دست بگیرم و حرف های دلم را به شما بنگارم من باز خواهم گشت زمانی که بر این دیو پیروز شوم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:55  توسط  سیمین  | 

سلام من دوباره اومدم ببخشید یه مدتی نبودم داشتم برای کنکور میخوندم بلاخره تموم شد ممنون از همه ی کسایی که برام دعا کردن بچه ها قبول شدم منتها هنوز انتخاب رشتم مونده ولی رتبم برای اون رشته ای که میخوام میرسه دیگه نمیخوام غمگین بنویسم من عمو رو بازم دوست دارم شاید بیشتر از همیشه ولی...دوست داشتنم حالا از یه جنس دیگس شاید اگه قبلا میشنیدم ازدواج کرده ناراحت میشدم ولی حالا اگر این خبر رو بهم بدن از ته دلم خوشجال میشم و ارزوی خوشبختی میکنم یه چیزی قرار بود عمو امسال تابستون بیاد تبریز من و مهسا(اذرخش)از فروردین با ذوق و شوق کارامون کردیم رفتیم کادو گرفتیم  نقاشی کشیدیم وکلی چیزای دیگه ولی تا حالا که خبری نیست شیما دهقان عزیزم مطمعن باش اگه خبری باشه حتما بهت میگم دوستای گلم ممنون که تو این مدت فراموشم نکردین دست علی یارتون خدا نگهدارتون
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:23  توسط  سیمین  | 

سلام  یه سلام به همهی دوستای گلم به همهی اونایی که من رو هیچوقت تنها نمیزارن یه سلام به عمو جون نازم که خیلی دلم براش تنگ شده چون نتونستم برنامه ی سیزده بدر رو نگاه کنم  یه سلام به سپیده و افروز که از این به بعد قراره تو جمع طرفدارای عمو نباشن ولی خاطرشون همیشه تو قلب ماست .................خوب عیدتون  چه جوری بود من که  فقط درس خوندم وتنها تفریحم  نگاه کردن به برنامه ی عمو بود که ۱۱ فروردین با بابام دعوا کردم اونم نزاشت برنامه ی عمو رو نگاه کنم حال روز اون روزم رو میتونین از مهسا بپرسین بعد سیزده بدرم همراه دوستای خانوادگیمون رفتیم بیرون خوش گزشت ولی خدا میدونه از ساعت۲.۳۰ تا ۴ من چی کشیدم  حالا بگزریم انشال.. که امسال سال خوبی براتون باشه به ارزوهای قشنگتون برسین من رو هم دعا کنین تا از این کنکور لعنتی رهایی پیدا کنم در ضمن عمو قراره این تابستون ۴ دفعه بیاد تبریز منم از الان از بابام قول گرفتم من رو ببره ببینمش قراره یه نامه براش درست کنم و اسم همه ی طرفداراش رو توش بنویسم هر کس حرف خاصی داره که میخواد بهش بگه میتونه بهم بگه جلوی اسمش بنویسم من که از الان تا مرداد کلی زوق کردم امروز قراره با مهسا بریم هدیه برا عمو جون بخریم منتها نمیدونیم چی باید بخریمتو سال جدید از ته دلم میگم عمو جونممممممممممم خیلی دوست دارمگلچين بهترين شعرهاي عاشقانه
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 6:52  توسط  سیمین  | 

سلام اول خیلی ممنون از کسایی که اومدن و نظر دادن خیلی از دلنگرونیم رو کم کرد و از اونایی که شمارهی عمو رو دارن خواهش میکنم به موبایلش زنگ نزنن اخه بعد از یه اتفاق (که قسم خوردم به کسی نگم )حالا متوجه شدم که چقدر اون ناراحت میشه من که قول دادم هفته ای  یک مرتبه بهش پیامک بزنم و الان دارم دوران ترک رو میگزرونم حالا بگزریم پیشاپیش عید رو به همتون تبریک میگم عمو جونم عید شما هم مبارک انشاا.. که سال جدید سال خوبی براتون باشه و به ارزوهای قشنگتون برسین برای منم دعا کنین اخه من امسال کنکور دارم 

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم

نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم...

عید همگی مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:35  توسط  سیمین  | 

xx

سلام

قرار نبود بیام و دوباره بنویسم ولی مجبور شدم با اینکه هنوز شک دارم که بنویسم یا نه ولی مینویسم باور کنین دستام یخ کرده فشارم افتاده پایین اون متن این بود....................  سلام ..راستش اول خواستم خیلی تند باهات برخورد کنم..ولی بعد از خواندن نوشته هات نظرم برگشت...سیمین خانم اول از همه بهت بگم این درست نیست که دیگران رو به اسم کوچیک صدا بزنی......... از اون گذشته خودت هم با نوشتن اسم کوچیک ایشون اذیت میشی..... سیمین خانم آقای فرضیایی یک هنرمند هستند که زندگی خصوصیشون فقط و فقط به خودشون مربوطه...عزیزم بهش حق بده که همسر زندگی اش رو خودش انتخاب کنه ...اون هم یه انسانه مثل من و تو....اون عاشق میشه....ما ها اجازه نداریم بخاطر احساسات خودمون خوشبختی رو از دیگران بگیریم ....سعی کن خودت رو با چیزهای دیگری سرگرم کنی...آره به نظر من دوری از اینترنت خیلی برات مناسبه.....سیمین جان تو میدونی که نوشتن این مطالبت در وبلاگ میتونه خیلی مهرو محبت هایی که همسرآینده شون میتونه نسبت بهش داشته باشه رو کم کنه؟ آخه اگه کسی بفهمه که عشقش برای دیگران خیلی ارزشمنده و عاشقان زیادی بدنبالش هستند مطمئنن زندگی ایشون هم خراب میشه....
بیا اجازه بدیم خودش انتخاب کنه...........
خودش زندگی کنه............
خودش خوشبخت بشه..............
آقای فرضیای فقط و فقط هنرهایی که داره مربوط به طرفدارانش میشوند و بقیه مسائل مربوط به زندگی خصوصی ایشون ....
به نظر من این وبلاگ رو برای همیشه پاک کن..و اجازه نده که با خوندن این مطالب ذره ای از عشق همسر ایشون نسبت بهش کم بشه ....سیمین جان از خدا بخواه کمکت کنه و همه چیز رو فراموش کنی...دوباره شروع کن..و بر این باور باش که خدا کمکت میکنه و کسی که خوشبختیش با تو تضمین میشه رو سر راهت قرار میده .... سیمین جان جایز نیست وبلاگت برپا باشه...... درس بخون به کنکورت برس انشالله قبول میشی.....

در پناه حضرت حق باشی...................خداییش خیلی یه طرفه به قاضی رفته این وبلاگ شاید تنها جایی باشه که من بتونم صادقانه احساساتم رو بگم نه دوست خیلی صمیمی دورو برم دارم که بتونم حرفای دلم روبهش بزنم  با مامانم اینقدرا صمیمی نیستم اون دوستایی همکه از من دورن و شاید با وجود دوری مصافت قلبامون خیلی بهم نزدیکه مثل مژگان مهسا سولمازو........... خیلی های دیگه وقتی باهام حرف میزنن من ادم شادی میدونن ولی باور کنین اینطوری نیست من شاید تونسته باشم ظاهرم رو حفظ کنم ولی باور کنین از درون نابود شدم شبی نبود که به خاطر دلتنگیش گریه نکنم و حالا با رفتنش منو صد مرتبه دلتنگ تر کرده خداییش کیه که از قلب من با خبر باشه و حالا یکی پیدا شده و بدون  اینکه از چیزی با خبر باشه منو متهم میکنه که تو نباید اونو دوست داشته باشی وتو نباید حق انتخاب همسر رو از اون بگیری  تو نباید اونو با اسم کوچیک صدا بزنی ............اولش خیلی شک کردم که نکنه عمو اومده و نوشته ولی الان مطمعنم که عمو نیست چون کسایی هستند که حرفای صد مرتبه عاشقانه تر براش مینویسن چرا من باید انتخاب بشم؟ به هر حال اون هرکسی هست امیدوارم جوابش رو بگیره نمیدونم با چه اسمی باید درباره اش بنویسم ولی اخه دوست عزیز اول دربارهی اینکه چرا  اونو با اسم کوچیک مینویسم چون من ۶ ساله دارم دورادور با خاطرات اون زندگی میکنم به نظر شما این مدت کمیه برای صمیمی شدم من قصد جسارت نداشتم به هر حال اگه عمو رو ناراحت کرده باشم ازش معذرت میخوام و اینکه من در جایگاهی نیستم که بخوام حق انتخاب همسرو از اون بگیرم .......اره اون حق انتخاب داره حق خوشبختی داره من دعا میکنم که اون خوشبخت بشه و اون به دختر مورد علاقش برسه به نظر من عشق تنها به رسیدن به معشوق ختم نمیشه نه اگه اون به فردی که واقعا دوستش داره برسه من اونقدر خوشحال میشم که انگار خودم به ارزوم رسیدم و در ضمن هر کس که قراره با اون ازدواج کنه باید اون رو همونطوری که هست بپذیره یعنی قبول داشته باشه که توی ایرن خیلی ها مثل من هستند که حاضرن به خاطر اون جونشونم بدن من فکر میکنم شما باید یکی از طر فدارای عمو باشین  که با این کارتون میخواین ما رو از میدون به در کنین البته این فقط یه حدسه مطمعن باشین اگه هر کدوم از ماها هم کنار بکشیم از طرفدارای واقعی عمو چیز زیادی کم نخواهد شد ودر اخر ممنون از تشویق و راهنماییتون برای رفتن به دانشگاه شما هم در پناه حق باشد  ........ از عمو به خاطر نوشتن بعضی چیزها دربارهی ایندشون و وارد شدن به حریم خصوصیشون معذرت میخوام و میگم که صادقانه دوستش دارم و امیدوارم دیگه کسی رو به خاطر دوست داشتن محاکمه نکنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:25  توسط  سیمین  | 

سلام خوبین؟من که خوب نیستم چون از یه طرف دلتنگ عشقمم و از یه طرف باید برا کنکور درس بخونم ولی باور کنین اصلا حس درس خوندن رو ندارم فقط دارم خودم رو قول میزنم میخوام یه مدت از همه دور باشم از اینترنت از دوستام از خودم از داریوش............. من درواقع دارم از خودمم فرار میکنم من نمیتونم یه لحظه هم به داریوش فکر نکنم فقط یه مدتی باید باخودم فکرامو بکنم و یه تصمیماتی رو بگیرم ولی اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم ببخشید خودمم ندونستم که چی نوشتم فقط اومدم خداحافظی کنم شاید برا همیشه ولی هیچ کدومتون رو فراموش نمیکنم شایدم برگشتم نمیدونم به هر حال دوستون دارم و برای اخرین بار میگم عشق من اگه یه روز قابل دونستی و اومدی به وبلاگم بدون که خیلی دوست دارمدرضمن یه داستانی هست که خیلی دوستش دارم خواستین بخونینش
پروانه ها

پدری میگوید:

يك روز با دخترم "ادينا" دوتايي باهم روي كف اتاق نشستيم و مشغول ساختن اشكال گوناگون شديم. ادينا از من خواست تا يك پروانه بسازيم. او مدتي روي ان كار كرد و دهاني براي پروانه كشيد كه زبان ان از گوشه ي دهانش اويزان بود هر دو در حالي كه ميخنديديم ان را روي ميز جا سازي كرديم.

اواخر شب ادينا از خواب بيدار شد و گفت كه سرم درد ميكند و تب شديدي داشت سريعا به بيمارستان، جايي كه بيماري او را مننژيت مغزي تشخيص دادند رفتيم. بيماري او سخت و دردناك بود و ساعت 6 صبح ، ادينا جان سپرد. زندگي پايان يافته بود.

صبح روز بعد سري به اتاق مطالعه زدم. در اين لحظه چشمم به ان پروانه افتاد، به ان پروانه ي غير قابل باوري كه روي ميزم قرار گرفته بود. با ان بالهاي رنگارنگش، با ان چشمان گردش، با ان زباني كه گويا به دنيا دهن كجي ميكرد، و پشت سر همه ي اينها، اسمان ابي قرار داشت. پروانه سمبلي از عشق و زيبايي بود. پروانه هديه اي بود از طرف ادينا به من.

ادينا چيزهاي زيادي از خود بر جاي گذاشت. علائم بوسه هاي پنجره، بوسه هايي كه هنگام روانه شدنم به سر كار برايم مي فرستاد، هنوز روي پنجره ها باقي است. اما مهمترين و پر معنا ترين هديه اي كه ادينا برايم بر جاي گذاشت همان پروانه است.

زندگي براي زيستن، غمخواري، اميد واري و مشاركت با كساني بنا شده كه دوستشان داريم. زندگي گاهي مواقع بسيار كوتاه است، پس بگذاريم كه پروانه ها هميشه ياداور اهميت روابط ما با انهايي باشند كه دوستشان داريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:0  توسط  سیمین  |